تبليغاتX
محبت - دوستان ماجرای دوستمو بخونید جالبه .نظر یادتون نره
با محبت به دیگران شادی را در زندگی جاری کنیم

سلام این داستان از یکی از دوستای خوبمه که مثل خودم یه خورده عجیب غریبه

همیشه دوست دارم موقعیتهای مختلف رو تجربه کنم و بدونم اگه جای یه شخصیت کاری در جامعه باشم چطور حسی می تونم داشته باشم .یه روز تصمیم گرفتم جای یه خدمتکار یا به اصطلاح بد قدیمی کلفت خونه باشم بنابراین به یه آشنا که در اینگونه کارا فعالیت داشت و برای مراسم مختلف خدمتکار می فرستاد مراجعه کردم واز اون خواستم من هم در یک مراسم مطمئن بفرسته بنابراین این موقعیت بعد از مدتی برای من پیدا شد وقتی با اسم مستعار به اون مجلس رفتم یکم دلشوره داشتم من که تو خونه خودمون معمولا کار نمی کردم می ترسیدم نتونم کار کنم و مجلس ای بندگان خدا هم به هم بریزم اما از اونجایی که من در هر کاری موفق بودم وتونسته بودم مدرک فوق لیسانسم رو به راحتی بگیرم ودر رشته های مختلف هم موفق بودم با خودم زمزمه می کردم من از عهده این کار هم به بهترین شکل بر میام وقتی کار شروع شد واسم خیلی جالب بود اول دستم می لرزید اما بعد واسم عادی شد راستش فقط می ترسیدم یکی از مهمونای عروس و داماد از فامیلای خودمون باشن که خدا رو شکر من کسی رو نشناختم اما عجب حس جالبی ! در دلم به همه می خندیدم بعضی ها دلسوزی می کردن شاید واسشون ناراحت کننده بود وقتی می دیدن یه دختر زیبا ومودب داره چایی میاره وپذیرایی میکنه بعضیام باورشون نمی شد با گوشای خودم شنیدم یکی از مهمونا داشت به خانم کناریش می گفت تا حالا اینطور کلفتی !  ندیدم خوب برای خودم جالب بود شاید این تجربه باعث شد من به عنوان اولین خانم خونه حس خدمتکارای خونه خودمونو تجربه کنم یاد گرفتم باید با اونا مودب تر ومهربون تر بود و به اونا احترام بیشتری بزارم وهمیشه در کارا از اونا درخواست کنم ودستور ندم اما از این تجربه جالب زندگیم مطلب مهمتری یاد گرفتم و اون مسئله عزت نفس آدمی بود فهمیدم من اگر وجود خودم واسم محترم باشه دیگه فرقی نمی کنه در چه شرایطی باشم وشاید سختیها برام راحت تر بشه و اینکه انسان خیلی مهمتر از هر شرایط و وضعیتیه و خودش باید به خودش احترام بذاره نمی دونم تونستم اون مطلبی که درک کردم عنوان کنم شاید نبود امکانات سلامتی و هر چیز مطلوب مادی در برابر عزت نفس انسان هیچگونه ارزشی نداشته باشه این تجربه جالب زندگیمو هیچوقت فراموش نمی کنم شاید یه روزی این داستان رو واسه شاگردام تعریف کردم تا بدونن برای پول در آوردن از راه حلال همیشه راهی هست و کار کردن از راه درست هیچوقت عیب نیست  و اینکه فقط خود انسان مهمه نه شرایطی که در اون هست من اون شب چون خدمتکار خوبی بودم کلی پول در آوردم وکلی هم بعدش  خندیدم طوریکه هر وقت یادم می افته خندم میگیره

از دوست خوبم شادی جون ممنونم که این تجربه من رو در وبلاگ خودش قرار داد تا بقیه هم از این تجربه جالب من بخندن و اگه درسی داره به خاطر بسپارن                                              ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 15:2  توسط شادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عاقبت یکروز مغرب محو مشرق میشود
عاقبت غربی ترین دل نیزعاشق میشود
شرط میبندم هنگامیکه زوداست ونه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق می شود

مقدم شما گلباران حضورتان سبز و محبتتان جاری
دوست دارم خودم رو معرفی کنم شاید اینطور دوستیمون محکم تر شه من شادی 26 سالمه وتهران زندگی میکنم عاشق علم هنر و طبیعت و هر چیز خوب (از نظر خودم ) هستم

پیوندهای روزانه
حرفای قشنگ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آرشیو موضوعی
بهترین باش
محبت
نور
خاطره باران
پیوندها
کلبه عاشقونه
راه راست
بیشتر بدونیم از کامپیوتر
Your Ultimate Source for Learning Englis
دفتر عشق
علاج دل داروی درد
شکستن شاخ غول خیالی
بنام خدایی که عشق را آفرید
بسوی ظهور
در حضور
عشق فقط خدا
تنهایی سخته به خدا
خانه دل
عشق و دوستی ومحبت
میدونی عاشقی چیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

http://www.tehranwebs.ir/